تبليغاتX
رومن تاك

رومن تاك

شور

خالی ام

نمی دانم از چی بنویسم

انتظار...

خسته شدم

                 ار این کلمه

کاش هر لحظه ام ترا

                    زیر بالش نرمم

 در آغوش می گرفتم

فاصله بین من وتو را

تنها سکوت واشک است که پر می کند

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 0:42  توسط حسين  | 

شب را تنها ممان

 

بیا    بیا هرشب   درخلوت هر مهتاب تنهایم 

درسایه هرشب    چشم به راهت گشوده ام

درپس هر ستاره پنهانم      برسر راه کهکشان ایستاده ام

بیا     خورشید که رفت بیا       

 شب را تنها ممان     تاریکی را بی من ممان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 0:50  توسط حسين  | 

شبح آواره شب

از همه سو پراکنده...درعمق شب پیش می روم

من دلکش ترین ترانه ها را

درحسرت بی انتهای شب می سرایم

درحالی که از روز سخن ها دارم

وهرگز نگذاشته ام که خود شب شوم

درزیر ضربه های باد وباران های شب

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 2:6  توسط حسين  | 

به یاد علی

 

اگر کوهی مرا دوست بدارد در هم فرو می ریزد...(امام علی"ع")

.

.

.

"سوگند به خدا باطل را می شکافم تا حق را از پهلوی آن بیرون آورم" (امام علی"ع")

 

"دانا کسی است که قدر خود را بشناسد وبرای جهالت ونادانی مرد همین بس که خود را نشناسد

و دشمن ترین مردم نزد خدا بنده ایست که خداوند او را بخود واگذارد" (نهج البلاغه-خطبه ۱۰۲)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 23:5  توسط حسين  | 

هیچکس

اینجا نشسته ام

در اندیشه گل تو٬در سرنوشت تنهایی خود٬درظلمت آن سوی آفتاب

تنها و بی خدا٬بی تو٬بی خویش٬خسته و کوفته نشسته ام

 

نشسته ام

جایی که دیگر هیچکس نیست٬هیچکس!

چقدر روحم محتاج فرصت هایی ست که در آن هیچکس نباشد

و من این آزادی بی مرز را در ته ماننده تنهائی ام قورت می دهم

چقدر تلخ!چقدر شیرین!

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 0:37  توسط حسين  | 

خاکستری

در من وزیدن گرفت

باز مرا در بر گرفت     افسانه بادهای وحشی

من دوباره خاکستری شدم... تنگ و تاریک...گستاخ وبی پروا

حالتی که در وهم نگنجد

من آن "نی خشکم" که دوباره جان می گیرم به خاطر تو٬تویی که برایم

افسانه شدی،رویا شدی،فریاد شدی...

تا گلویم را در نوازش نفس هایت مخملی سازی

 خیس کنی شعله های بوسه ام را در عطش نگاهت

 برایم بگو سلامم را با کدامین باد فصلی برایت فریاد زنم که نه سردی برف ها را

 بشنوی،نه سوزش جاده ها را و نه جدایی برگها را...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 17:32  توسط حسين  | 

من و زندگی

 

زندگی کوچکتر ازآن است که مرا برنجاند

 

 و زشت تراز آن که دلم بر آن بلرزد

 

 هستی تهی تر از آن که به دست آوردنی مرا زبون سازد

 

... ومن تهیدست تر از آن که "ازدست دادنی"مرا بترساند

                                                                                                "دکتر علی شریعتی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 11:21  توسط حسين  | 

منتظر

 

رو هجوم حجم سنگین ناله ها

من اینجام همین جا نشسته ام

در امتداد رمزبی پایان نگاهت

 بی صبرانه

منتظر ماندم

ولی بی صدا ماند لحظه فرود آتشین پلک هایت

من اینجام همین جا 

ایستاده ام

 ساده و منتظر!!!

وشاید بی خبر

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:9  توسط حسين  | 

جای خالی

یه چیزی مثل یه جای خالی

پشت یه تاریکی

ایستادی روبروم

صدای لرزان نفس هایت

همه وجودت روی پلک سینه ام

زمزمه کن...منتظرم!

 

 

وای...

وای بر من!وای وای وای...

به خیالت چه زود لخت شد تنم

 زیرملافه بی ترانه باد

ببخش مرا

یادم رفت که تو پیشم نیستی

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 23:32  توسط حسين  | 

فصل سرد

در آغاز فصل سرد

من چه سردم...!

سینه ام می سوزد

ردپاهایی روی برف های بی استخوان 

کاش پشت آن درخت یخ زده

تو خوابیده باشی

باز ترا درانتهای رویایم عریان می کنم

تا سرمای وجودم را در شعله های سینه ات

 خاموش کنم...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 2:6  توسط حسين  |